یکی از علت هایی که آدم ها دست به هیچ کاری نمی زنند و فقط یک گوشه می نشینند و گذر عمر تماشا می کنند، بی انگیزگی است. آدم بی انگیزه اساس حوصله دست زدن به هیچ کاری را ندارد و در جواب همه آن هایی که به او اعتراض می کنند که ((عزیزم پاشو یه تکونی به خودت بده!)) فقط جواب می دهند که ((که چی بشه؟ ولش کن! حال داری؟)) بی انگیزگی و ناامیدی پسرعموی همدیگرند. وقتی ما امید به تغییر را از دست می دهیم و فکر می کنیم نمی توانیم کاری برای خودمان و زندگی مان انجام بدهیم، بی انگیزه می شویم. بی انگیزه ها از اول زندگی شان بی انگیزه نبوده اند. بعضی از آن ها یک کار را با شور و شوق فراوان شروع کرده اند اما هر بار که به یک مانع برخورد کرده اند، بخشی از انگیزه شان را از دست داده اند و دست آخر هم به جایی رسیده اند که قید انجام کار را زده اند و با خودشان گفته اند که ((چه فایده ای داره؟ ولش کن بابا!)) بد نیست همین جا بگوییم که بی انگیزگی یک بیماری مسری است.

فقط کافی است که چندتا آدم بی انگیزه دورو بر خودتان جمع کنید تا شما هم بعد از یک مدت به نقطه ای برسید که برای انجام هرکاری مدام بگویید ((ولش کن که چی بشه؟!)) به این ترتیب یکهو چشم باز می کنید و می بینید که وسط یک عالم آدم نشسته اید که امیدشان برای تغییر را از دست داده اند و نه فقط به همین وضعی که در آن زندگی می کنند، رضایت داده اند، بلکه خیلی سرسختانه دنبال دفاع از آن و یا به قول خودمان حفظ وضع موجود هستند. مثل همه این هایی که گرفتاری های زندگی شان را به این نسبت می دهند که گلیم بختشان سیاه بافته شده و حالا هیچ قالیشویی هم از پس سفید کردنش بر نمی آید.

بی انگیزگی واقعا بیماری خطرناکی است. ما هر وقت که دست از پارو زدن برداریم و توی قایق منتظر بنشینیم که جریان آب ما را به یک طرفی ببرد باید انتظار چپ شدن قایق و غرق شدنمان را داشته باشیم.

برای موفق شدن در هرکاری ابتدا باید آن کار را آغاز کنیم و برای آغاز کردن یک کار باید انگیزه داشته باشیم. حالا سوال این است که ما چرا بی انگیزه می شویم و چطور می توانیم به خودمان و بقیه انگیزه بدهیم؟

دوستی خاله خرسه

انگیزه یک نیروی درونی است؛ یعنی اول و آخر این خود فرد است که باید دستش را سر زانویش بزند و از جایش بلند بشود. هرچقدر هم بقیه به روش های انگیزه دهی آشنا باشند و آن ها را درست و دقیق به کار ببرند، باز هم این خود فرداست که باید تصمیم بگیرد و دست به کار شود.

البته ناگفته نماند که بعضی از رفتارها می توانند کلا انگیره افراد را از بین ببرند؛ برای مثال سرزنش کردن یا تحقیر کردن یا حتی تهدید کردن. برای مثال همین خود من! شما فکر می کنید که اگر من را در کاری با بقیه مقایسه کنید و بعد هم برای اینکه آن را خوب انجام نمی دهم سرزنشم کنید به رگ غیرتم بر می خورد و دفعه بعد آن را بهتر انجام می دهم، اما اصلا اینطور نیست. من بعد بعد دیگر آن کار انجام نمی دهم تا کسی من را با بقیه مقایسه نکند و برای درست یا غلط انجام دادنش سرزنش نشنوم و یا تهدید نشوم، به همین سادگی! به نظرم این اتفاق برای خیلی از ما می افتد.

گاهی فشارهای اطرافیان روی ما به قدری زیاد می شود که ما همه چیز را رها می کنیم و دست از کار می کشیم. دوستی خاله خرسه که می گویند همین است. آن ها فکر می کنند که با زدن این حرف ها دارند به ما انگیزه می دهند و احتمالا خودشان را مثل یک مربی فوتبال تصور می کنند که دارد به بازیکنانش انگیزه می دهد، اما در واقع تنها کاری که انجام می دهند این است که روز به روز ما را بی انگیزه می کنند. ما قبول می کنیم که تنبل، بی استعداد و حتی بی عرضه ایم و کارمان به درد کسی نمی خورد و به این نتیجه می رسیم که کاری نکردن و متهم شدن به تنبلی خیلی بهتر از کارکردن و شنیدن صدجور اظهار نظر عجیب و غریب است که هر یک دانه اش برای نابود کردن یک نفر کافی است.

ترس های منطقی

ترس همیشه هم چیزی بدی نیست. اگر ترس، منطقی و به اندازه باشد و آن قدر زیاد نشود که ما را فلج کند می تواند یکی از چیزهایی باشد که برای ما انگیزه ایجاد کند. برای مثال ترس منطقی از آینده به ما کمک می کند تا پیش بینی کنیم و خودمان را برای مواجهه با مشکلات آماده کنیم. مثال ساده اش، قبولی در کنکور است. مقدار کمی ترس برای اینکه انگیزه های شما را برای درس خواندن زیادتر کند، لازم است. اگر ما از همین الان بدانیم که چه درس بخوانیم و چه درس نخوانیم خلاصه دانشگاهی پیدا می شود که ما را در خودش بپذیرد و خانواده از پس خرج و مخارجمان برمی آید و فوق فوقش اگر وارد دانشگاه های ایران نشدیم، جایی بیرون از ایران پیدا می شود که ما را بپذیرد، آن وقت دیگر چه دلیلی دارد که خودمان را برای درس خواندن به زحمت بیندازیم؟ با این شرایط اگر در بهترین مدارس هم درس بخوانیم و صد جور مشاور و برنامه ریز تحصیلی دور و برمان باشد و همه عالم و آدم بسیج شوند که ما را راه بیندازند، باز هم افاقه نمی کند و نتایج کنکورهای آزمایشی مان یکی بعد از دیگری لشگر مشاوران و برنامه ریزانمان را ناامید خواهد کرد. به همین خاطر است که می گویم کمی ترس برای موفق شدن لازم است. ما حتی اگر به وضع موجود خودمان عادت کرده ایم و از آن رضایت داریم بازهم باید از این بترسیم که اگر دست از تلاش بکشیم همین را هم از دست می دهیم و شرایطمان بدتر می شود. اگر خیالمان راحت باشد که چه کاری انجام بدهیم یا ندهیم، دیگرانی هستند که ما را روی دوششان بگذارند و پله های ترقی را به جای ما و حتی بهتر از ما طی کنند، بی انگیزه می شویم. شاید وقتی از بیرون به این نوع از زندگی نگاه می کنیم خیلی جذاب باشد و ما هم بدمان نیاید تا بدون زحمت سوار یکی از این آسانسورهای ترقی بشویم؛ اما این سبک از این زندگی ما را از درون خالی می کند. به علاوه یادمان باشد که همیشه احتمال خراب شدن این آسانسورها و ماندن بین راه پله هایی که بالارفتن از آن ها را بلد نیستیم هم وجود دارد.

به من بگو چرا؟!

یکی از بهترین راه های انگیزه دادن به یک نفر این است که کنارش بنشینیم، حرفش را بشنویم و بعد برایش توضیح بدهیم که چرا انجام دادن این کار برایش مفید است. تصور کنید که می خواهید به یک نفر انگیزه بدهید تا وزنش را کم کند. مطمئنا این فرد با مقایسه شدن با اعضای لاغر و ترکه ای فامیل و یا مسخره شدن جلوی جمع و عرق ریختن از شدت خجالت، لاغر نمی شود. تنها اتفاقی که می افتد این است که او روز به روز بیشتر از شما فاصله می گیرد تا کمتر تحقیر بشود و تحت فشار قرار بگیرد. اما برخلاف روش قبل اگر کنار آدم هایی که قصد داریم انگیزه شان را زیاد کنیم، بنشینیم و  دلایل بی انگیزگی شان را برای انجام کاری که می تواند شرایط زندگی را بهتر کند بشنویم و به جای تهدید، سرزنش و مقایسه راه هایی برای کمک به آن ها پیشنهاد بدهیم و توضیح بدهیم که چرا باید یک کار انجام بدهند، آن وقت می توانیم امیدوار باشیم که اولین جرقه های انگیزه را زده ایم. همان قدر که ترس های منطقی می توانند مثل موتور محرک آدم ها عمل کنند، ترس های غیر منطقی می توانند جلوی حرکت ما را بگیرند.

گاهی ما در تنهایی خودمان می نشینیم و آن قدر به یک موضوع فکر می کنیم و آن را برای خودمان بزرگ می کنیم که به این نتیجه می رسیم که دیگر راهی برای حل کردن آن وجود ندارد و باید دست هایمان را بالا ببریم و شکستمان را اعلام کنیم. انگیزه جنگیدن را از دست می دهیم و به خودمان می گوییم که بگذار که هر چه می خواهد بشود، بشود! آب که از سر ما گذشت چه یک وجب چه صد وجب! در این شرایط بودن یک نفر که می تواند به ما امید بدهد و راهکارهای ساده پیش پایمان بگذارد می تواند قدری از ترس های غیرمنطقی و فلج کننده ما کم کند. وقتی کمتر می ترسیم، بهتر فکر می کنیم و حتما راه حلی پیدا خواهیم کرد.

0

پاسخ دادن